سلام.من فرزاد هستم . به خلوت تنهایی من خوش اومدین.این چهارمین وبلاگ منه.
ID:Farzad_Night_Silence یه چیزای درباره خودم: غذاي مورد علاقه: خواب! كار مورد علاقه: خواب! هدف از زندگي: خواب! انگيزه براي خودكشي: رسیدن به یه خواب ناتموم! انگیزه برای فرار از دست این و اون:چند ساعت خواب راحت! کتاب مورد علاقه: اسرار خواب! جمله مورد علاقه: دنيا رو نگه دارين می خوام بخوابم! محل مورد علاقه: رختخواب! انگیزه برای عاشق شدن:...! نصیحت من به شما:به جای خوندن اراجیف من برید بخوابید! ولی یادت باشه که فقط توی خواب میتونی به تمام چیزهایی که میخوای برسی! 

+
نوشته شده در ساعت توسط فرزاد
|

مي سپارم دل به دريا بي خيال مي شمارم لحظه ها را بي خيال مي کشم بر دفتر نقاشي ام نقش ها ي زشت وزيبا بي خيال گاه مي سازم براي روح خود نردباني تا ثريا بي خيال بي خيالم با خود اما با تو من حر فهايي دارم اما بي خيال
+
نوشته شده در ساعت توسط فرزاد
|

عاشقی دروغه
گر خواهي عاشق شوي منت از صد يارمي بايد کشيد بهر يک گل منت از صد خار مي بايد کشيد من به مرگم راضيم اما نمي ايد اجل بخت بد بين از اجل هم ناز مي بايد کشيد رسم اين شهر عجيب است بيا برگرديم قصد اين قوم غريب است بيا برگرديم يک نفر بود که ما دل به نگاهش بستيم خنده اش سردوغريب است بيا برگرديم عشق بازيچه شهر است ولي در ده ما اختر عشق نجيب است بيا برگرديم من از اين پس به همه عشق جهان مي خندم به هوس بازي اين بي خبران مي خندم من بيچاره از ان روز که دلدارم رفت به غم وشادي وعشق ديگران مي خندم
+
نوشته شده در ساعت توسط فرزاد
|

انشب که دلی بود به میخانه نشستیم ان توبه صدساله به یک جرعه شکستیم از اتش دوزخ نهراسیم که انشب ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم 
+
نوشته شده در ساعت توسط فرزاد
|


Do you know why we close our eyes when we sleep,when we dream,when we kiss?
because the most precious thing in the world is unseen.
when I close my eyes I SEE YOU
+
نوشته شده در ساعت توسط فرزاد
|

مرا ببخش اگر نگاهت کردم اگر در بی انتهای تو غرق لذت نگاهت شدم اگر چنان مست و گیج در ابهام لحظه های نو شناور بودم که گویی زمانی نیست که بگذرد...

+
نوشته شده در ساعت توسط فرزاد
|

خدايا شاهد تنهايی ام باش بين غم ها تنها ناجی ام باش پر پرواز من ديريست بسته تو بگشا و در آزادی ام باش اسير موج های تند خشمم تو آرام دل دريايی ام باش دل خسته خريداری نداره تو خواهان صفای ذاتی ام باش در اين آشفته بازار محبت تو تنها شاهد ارزانی ام باش .
+
نوشته شده در ساعت توسط فرزاد
|

کردی آهنگ سفر، اما پشیمان می شوی
چون به یاد آری پریشانم، پریشان می شوی
گر به خاطر آوری این اشک جانسوز مرا
آنچه من هستم کنون در عاشقی، آن می شوی
سر به زانو گریه هایم را،اگر بینی به خواب
چون سپند از به دیدارم، شتابان می شوی
عزم هجران کرده ای، شاید فراموشم کنی
من که می دانم تو هم چون شمع،گریان می شوی
گر خزان عمر ما را بنگری با رفتنت
همچو ابر نو بهاران، اشک ریزان می شوی
بشکند پیمانه ی صبرم، ولی در چشم خلق
چون دگر خوبان توهم، بشکسته پیمان می شوی
بیم آن روزی که چون پروانه بهر سوختن
پای تا سر آتش و سر تا پا جان می شوی
مرغ باغ عشقی و دور از تو جان خواهم سپرد
آن زمان بی هم زبان، در این گلستان می شوی
+
نوشته شده در ساعت توسط فرزاد
|

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم آب مي خواهم، سرابم مي دهند خود نميدانم کجا رفتم به خواب خنجري بر قلب بيمارم زدند دشنه اي نامرد بر پشتم نشست سنگ را بستند و سگ آزاد شد عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام عشق اگر اينست مرتد مي شوم بس کن اي دل نابساماني بس است در ميان خلق سردرگم شدم بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم نيستم از مردم خجر بدست بت پرستم،بت پرستي کار ماست درد مي بارد چو لب تر مي کنم من که با دريا تلاطم کرده ام قفل غم بر درب سلولم مزن! من نمي گويم که خاموشم مکن من نمي گويم که با من يار باش من نمي گويم،دگر گفتن بس است روزگارت باد شيرين! شاد باش آه! در شهر شما ياري نبود واي! رسم شهرتان بيداد بود از درو ديوارتان خون مي چکد خسته ام از قصه هاي شوم تان اينهمه خنجر دل کس خون نشد آسمان خالي شد از فريادتان کوه کندن گر نباشد پيشه ام عشق از من دورو پايم لنگ بود گر نرفتم هر دو پايم خسته بود هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اشکي براي ما نريخت چند روزي هست حالم ديدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم حافظ هم ديوانه وار فالم گرفت ما زياران چشم ياري داشتيم
کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم
عشق مي ورزم عذابم مي دهند
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟
بي گناهي بودم و دارم زدند
از غم نامردمي پشتم شکست
يک شبه بيداد آمد داد شد
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
خوب اگر اينست من بد مي شوم
کافرم ديگر مسلماني بس است
عاقبت آلوده مردم شدم
هر چه در دل داشتم رو مي کنم
بت پرستم بت پرستم بت پرست
چشم مستي تحفه ي بازار ماست
طالعم شوم است باور مي کنم
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمي گويم فراموشم مکن
من نمي گويم مرا غم خوار باش
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
قصه هايم را خريداري نبود!!!
شهرتان از خون ما آباد بود
خون من،فرهاد،مجنون مي چکد
خسته از همدردي مسموم تان
اين همه ليلي،کسي مجنون نشد
بيستون در حسرت فرهادتان
بويي از فرهاد دارد تيشه ام
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هر که با ما بود از ما مي گريخت
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

+
نوشته شده در ساعت توسط فرزاد
|

آدمک آخر دنياست بخنــــد فکر کن درد تو ارزشمند است فکر کن گریه چه زیباست بخند صبح فردا به شبت نیست که نیست تازه انگار که فرداست بخند راستی آنچه به یادت دادیم پر زدن نیست که در جاست بخند آدمک نغمه آغاز نخوان به خدا آخر دنیاست بخند... آن خدايي که بزرگش خواندي
آدمک مرگ همين جاست بخنــد
دست خطــي که تو را عـاشق کرد
شوخي کاغــذي ماست بخنــد
آدمک خر نشــوي گريه کني !
کل دنيا ســراب است بخنــد
آن خدايي که بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست بخنـد .... !
به خدا مثل تو تنهاست بخنـد .... !
+
نوشته شده در ساعت توسط فرزاد
|
